|
در معماری، طنز، ادبیات، هنر و نوشته هایی انتقادی، اجتماعی
|
خدا را شکر عاشق نیستم! خدا را شکر مدتهاست با احساسات کنار آمده ام! خدا را شکر دلتنگی هایم را رو نمی کنم! خدا را شکر دلتنگی هایم را تحمل می کنم! خدا را شکر درگیر توقعات دوستانه و احساسات عاشقانه نمی شوم! خدا را شکر سَرم در لاک خودم هست و سرگرم گربه ها! خدا را شکر ارتباطم با آدمها بسیار کم است و بیشتر محدود به اینترنت! خدا را شکر هیچ نیازی یا علاقه ای یا تمایلی یا دلیلی برای مهمانی رفتن ندارم! خدا را شکر با هیچکس تماس نمی گیرم! خدا را شکر آنقدر تلفن ها را بی پاسخ گذاشته ام، که دیگر زنگی هم نمی خورد! خدا را شکر راحت هر رابطه ای را پایان می دهم! خدا را شکر درگیر هیچ نوع ارتباطی نمی شوم! خدا را شکر این غار تنهایی، جای دنجی ست!
فقط حیف که وقت کم دارم و کلی کتاب و تکه روزنامه های جمع آوری شده به شوق خواندن، که همه نخوانده مانده اند! و روزمرگی هایم نمی گذارند بروم سراغشان و یک دل سیر بخوانمشان!
دلم معجزه می خواهد! نه اینکه ناتوان باشم! نه اینکه ضعیف باشم! اگر بخواهم توانایی تغییر دارم، اما... اما نمی خواهم!
چرا همه چیز را به تنهایی بخواهم و پیش ببرم؟! چرا او برایم نمی خواهد؟!... دلم یک نگاه می خواهد، نگاهی از آسمان، که هوایم را داشته باشد، که نگهم دارد، که دوستم بدارد، که مهربان باشد، اما...
گویی خدواند، نگاهش را از من برداشته است! نمی خواهد که، ببیندم! و این برایم تلخ است، تلخ... پذیرفته ام! باشد، حق با خداست! بین این همه بنده های خودشیرینی که هزار و یکجور خیرات و نذروات و هدایا در دستهایشان دارند، من دستهایم خالی ست! تکالیف شبم را هم یک در میان، رَج می زنم، و فکر می کنم، این تکالیفِ بدخط چه به درد خدا می خورد؟! آنقدر هم رویم زیاد است که حتی به شوق یک مُهر صدآفرین هم که شده، یکبار خوش خط نمی نویسمشان! همش بدخط! از سَر سیری! بی حوصله! شتاب زده! همیشه همین طور بوده ام! از همان بچگی! برایم مهم بود تکلیفم را انجام دهم، تا از سرم باز شود! رفع تکلیف شود! اما حس و حال خوب انجام دادنش را نداشتم! اهل کیفیت نبودم! هیچوقت هم به همکلاسی هایی که مُهر هزارآفرین و جایزه می گرفتند، حسادت نمی کردم! غبطه هم نمی خوردم! از بس که از همان بچگی کله شق بودم و یکدنده و خود محور و خودخواه!... هنوزش هم همینم، بهشت نمی خواهم! باشد برای همان بنده های ویژه ای که من جزوشان نیستم، مستوجب جهنم هم، گمان نمی برم که باشم!!! اما بهشت و جهنم چه تفاوت دارد؟! برای من که در میانهء آتش دنیا، نشسته ام بر سر سوختن خویش! من فقط یک نگاه می خواهم، یک نگاه از او، که بدانم می بیندم و دوستم دارد! تا بتوانم دوباره بر پاهایم بایستم و حرکت کنم، پاهایم بی رَمقند و چشمهای روحم، در تاریکی محض و من مثل جوجه کلاغی خیس و بی پر و بال، کنج این دیوارهای نمور کِز کرده ام و از هر حرکتی می ترسم...
غروب از خانه بیرون زدم، آسمان با تمام دلتنگی اش بر سرم بارید! با این شانه های کوچک! بخشی از دلتنگیش را به دوش گرفتم!... باران که می بارد دیگر همه چیز تمام می شود!
خوشحال می شوم آسمان دلتنگیش را، تمام اشکهایی را که در سینه دارد، بر سرم ببارد! تمام حرفهایش را روی شانه هایم بریزد و سبک شود و تا صبح سحر، نم نم اشکهایش را پاک کند و دَم صبح، طلوع آفتاب را که ببیند، بعد از یک دلِ سیر گریه سَر دادن، بخندد!
آفتاب بالا می آید و آسمان در آغوشش می کشد!
در آن آبی زلال یکدست، نوری که بر سر شاخه های درختان می تابد گنجشکها را سر شوق می آورد! پر و بالهایشان را پوش می دهند و پُف می کنند و آفتاب می گیرند، سرشاخه های نارنجی و آجری رنگ چنارها، در پس زمینهء آبی آسمان، می درخشند و با وزش بادهای سرد پاییزی می لرزند، زیبایی شان به یادم می آورد که زندگی با تمام تلخی هایش، قشنگی های بی همتایی دارد، که می توان دوستشان داشت و به خاطرشان از زنده بودن و زندگی کردن خوشحال بود...
اگر خانمی در عصر پاییزی تصمیم می گیرد قدم بزند و خیابانی را انتخاب می کند که در آن تردد ماشین ها کمترست و خلوت ترست، حتما باید با گامهای تند راه برود و حتما تیپ و ظاهری کاملا ساده و پوشیده داشته باشد!
با وجود رعایت تمام این موارد، باز هم یک مرد عوضی پیدا می شود، که چون یک خانم را در حال قدم زدن می بیند، با خودش فکر کند یک عوضی لنگهء خودش پیدا کرده است!
تصمیم گرفتم این بچه گربه را ببرم در یکی از خیابانهای نزدیک خانه پیش پنج بچه گربهء هم سن و سالش رها کنم، تصمیم سختی ست، یکجور حس بی رحمی دارم، اما اگر آنها می توانند آنجا زندگی کنند حتما این یکی هم باید بتواند! اینطوری زندگی طبیعی اش را خواهد داشت، به ویژه اینروزها که هیچ حال خوشی ندارم و اصلا رسیدگی کردن به یک موجود دیگر در توانم نیست! اما این تصمیم هم تصمیم ساده ای نیست حالا چند روزی هی با خودم درگیرم که چه کاری درست است و چه کاری غلط؟! یاد بچه گربه های فراوانی می افتم که از این کوچکتر بودند و تا غذایی از دستم می گرفتند مانند بچه ای که دنبال مادرش بدود، دنبالم می دویدند و من لابلای مردم گمشان می کردم و می رفتم و دیگر هیچ کدامشان را ندیده ام! اگر قرار بود نگهشان دارم باید تمام آنها را نگه می داشتم اما حالا که توان و امکانش را ندارم شاید بهترست "ماشی" را هم به زندگی طبیعی اش بسپارم و آرزو کنم دوام بیاورد و قوی باشد و تا آنجا که می توانم تامین غذایش را به عهده بگیرم با این حال می دانم شبی که این بچه را بیرون بگذارم تا صبح در عذاب خواهم بود، دیشب که تنها با این فکر خوابیدم تا صبح خواب و بیدار بودم و دائم فکر می کردم چه کار باید کرد؟!
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سر ها در گريبان است
کسی سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه !
جز پيش پا را ديد نتواند !
که ره
تاريک و لغزان است
و گر دست محبت سوی کس يازی
به اکراه آورد دست از بغل بيرون
که سرما سخت سوزان است
نفس کز گرمگاه سينه می آيد برون
ابری شود تاريک
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس کاين است
پس ديگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور يا نزديک ؟
مسيحای جوانمرد من !
ای ترسای پير ييرهن چرکين !
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي ... !
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوی !
در بگشای !
منم من ميهمان هر شبت
لولی وش مغموم
منم من سنگ تيپا خورده ی رنجور
منم دشنام پست آفرينش !
نغمه ی ناجور !
نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگ بی رنگم
بيا بگشای در
بگشای
دلتنگم
حريفا ! ميزبانا !
ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست مرگي نيست
صدايي گر شنيدي صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چی می گويی که بيگه شد سحر شد بامداد آمد
فريبت می دهد بر آسمان اين سرخی بعد از سحر گه نيست
حريفا !
گوش سرما برده است اين !
يادگار سيلی سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان
مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است
حريفا رو چراغ باده را بفروز
شب با روز يکسان است !
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، در ها بسته ، سرها در گريبان
دست ها پنهان
نفس ها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلت هاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است .
زنده یاد مهدی اخوان ثالث (م.اميد)
تهران ، ديماه 1334
سرد است...
به شدت سرد...
هیچ تن پوشی گرمی بخش نیست...
آبشاری از سرما،
از شانه هایم پایین می ریزد، تا مغز استخوانهایم می دود...
سرد است... سرد...
به نظر شما چرا محمدعلی رامین یکی از شیفتگانِ ذوب در احمدی نژاد! در ختم علی کردان به جای کفش نایلکس پوشیده است؟!

واقعا حیرت انگیز است این فنچ کوچکی که اندازه اش از کف دست هم کوچکترست، از پشت این پنجره های بسته و پرده های کشیده شده، چگونه می فهمد سحر است و تا اذان صبح، نیم ساعتی بیشتر باقی نمانده و هر روز سحر پیش از اذان با صدای ظریف چهچه مانندی شروع می کند به خواندن...

پی نوشت:
این عکس را چند سال پیش از فنچهای عزیزم گرفتم متاسفانه فنچ ماده همان که سفید رنگ است ۲۳ آذر سال گذشته از پیش ما رفت هنوز صدای آخرین ناله هایش در گوشم هست و بدن سرد و بی جان و نحیفش که تا صبح کنارم بود... اینجا بیشتر راجعش نوشته ام.
به هریک از خانه های مجلل خیابانهای اطراف که نگاه می کنم می بینم ساکنان این خانه ها اگر نگوییم هر روز، دستِ کم چهار پنج روز از هفته، غذاهایشان جوجه کباب و ماهی و مرغ بریان و کباب برگ و کله پاچه و غذاهایی چرب و لذیذست، بعد می بینم بچه گربه ای که از پارکینگ این خانه بیرون می آید از شدت بی غذایی چشمهایش بسته شده، دو پاره استخوان است و قادر نیست راه برود! واقعا نمی فهمم چرا این آدمها ترجیح می دهند استخوانهای اضافی غذا و پوست مرغ و ماهی را در سطل آشغال بریزند اما جلوی یک حیوان گرسنه نگذارند، خسیسی تا کجا؟! حتی ته ماندهء بشقابهایشان را از این زبان بسته ها دریغ می کنند یکبار به دختر شیک پوشی که از چنین خانه ای بیرون می آمد گفتم ازتون خواهش می کنم گاهی اضافهء غذایتان را بگذارید برای این بچه گربه ها، من گاهی می بینمشان و اینها خیلی بی پناهند، گفت: "گربه ها زیاد شده اند بزرگ می شوند اندازهء خرس! از گرسنگی بمیرند بهترست!!!" سکوت کردم اما دوست داشتم به او می گفتم کاش به جای این حیوانات بی پناه و زیبا، آدمهای مصرف گرای بی مصرف می مُردند!
پی نوشت:
قرار بود بر اساس یک قرار وبلاگی از عید قربان بنویسم، گرچه مضمون، در ذهن و کلمات، بر لبم هستند، دست و دلم به نوشتن نمی رود، دلم حال و هوای عید ندارد، به خاطر این قرار شکسته شده ،عذر می خواهم...