|
در معماری، طنز، ادبیات، هنر و نوشته هایی انتقادی، اجتماعی
|
دایی مادر پیرمردی بود قدبلند، راست قامت، مهربان اما جدی و قاطع و به شدت سنتی، خانه ای داشت بزرگ و باصفا، با معماری کاملا سنتی و ایرانی، خانه ای با حیاط مرکزی، در این نوع معماری وارد خانه که می شوید یک هشتی قرار دارد و راهرویی که به حیاط می رسد، در دو سوی این راهرو، دو در هست یکی به بیرونی یا مهمان خانه باز می شود و در دیگر به اندورونی یا نشمین باز می شود. از هشتی می گذریم و راهرو را پشت سر می گذاریم، وارد حیاط می شویم، معمولا یک حوض بزرگ در میانهء حیاط است و دور تا دورش باغچه ای پُر از گل و گیاه و دورتا دور حیاط، اتاق هست، که معمولا اتاق ها، سه تا چهار پله از سطح حیاط بالاترند، به این ترتیب که سه چهار پله بالا می روید وارد راهرویی باریک می شوید، دو در، در دو سویش قرار دارد و هر یک به اتاقی باز می شود.
این معماری ویژهء ایرانی چند ویژگی مهم دارد:
اول اینکه به خاطر حیاط مرکزی و قرار گرفتن اتاقها دور تا دور حیاط از خانه های همسایه هیچ اشرافی به داخل حیاط وجود ندارد و حیاط و اتاقها از خانه های همسایه دیده نمی شوند بنابراین ساکنین خانه به معنای حقیقی کلمه از هر نگاه مزاحمی در امانند!
دوم اینکه به دلیل جدا بودن اندرونی و بیرونی اعضای خانواده آرامش بیشتری دارند مانند آپارتمانهای امروزی نبوده که وقتی مهمانی به خانه بیاید تمام خانه و زندگی از حضور مهمانان بهم بریزد مهمان خانه ای جدا بوده که بسته به تمکن صاحبخانه می توانسته است شامل چندین اتاق باشد.
سوم اینکه حوض، فواره ها، ماهی های قرمز و گلهای باغچه و درختان میوه و سرو، تصویر های دلنشین و روحبخش خانه بوده اند و غروب ها با آبپاشی باغچه، بوی کاهگل و خاک باران خورده، گویی همه عطرهای خوشبوی عالم را در جان آدم می ریخت.
بگذریم دایی مادر سالها پیش چشم فروبست و فرزندانش آن خانهء زیبا را کوبیدند و جایش یک آپارتمان نخراشیده و نتراشیدهء چهار طبقه بالا رفت.
گاهی فکر می کنم ما چه خوشبخت بودیم که همچین خانه ها و زیبایی هایی را دیدیم، چقدر تماشا کردن ماهی های قرمز درشت، در آن آب سبز حوض مستطیل آبی رنگ، برایم شور انگیز بود، ولی بیچاره بچه های حالا...
پی نوشت:
این پست کرگدن بهانه ای شد برای نوشتنم.
خیلی ساده است واقعا! از شدت سادگی حال آدم بد می شود! وقتی حاضر نباشید اعتراف کنید وقتی عازم به دفاع از عملکرد و عقایدتان باشید، باید در دادگاه تفتیش عقایدِ غیرعلنی محاکمه شوید!
این جمله از گاندی باید باشد اگر اشتباه نکنم که می گوید (نقل به مضمون): "اگر می خواهی ببینی در جامعه ای روابط انسانی چگونه است ببین با حیوانات چطور رفتار می شود."
یک مثال پیش پا افتاده: امروز مقدار زیادی استخوان بدون گوشتِ مرغ خریده بودم برای گربه ها، چون قیمتش فوق العاده ارزان است و گربه ها هم با آن خوب سیر می شوند، در مسیرم به طور کاملا اتفاقی در کنار یک سطل آشغال تعداد زیادی گربه دیدم، پیاده شدم مقداری از استخوان ها را برداشتم کیسه ای روی زمین پهن کردم و نشستم به خرد کردن استخوان ها، این گربه ها که کاملا هم من برایشان غریبه بودم اطرافم جمع شدند، و با احتیاط هر یک تکه ای بر می داشتند و قدری آنطرف تر مشغول خوردن می شدند بین آنها تعداد زیادی بچه گربهء سه تا شش، هفت ماهه بود، شاید حدود پانزده گربه بودند، زن و شوهر جوانی با فرزندشان از دور نزدیک می شدند، کنار رفتم تا مزاحمشان نباشم، پیش از اینکه به گربه ها نزدیک شوند گفتم عذر می خواهم این بچه گربه ها دارند غذا می خورند اگر ممکن است آرام از کنارشان بگذرید که نترسند، اما هرسه، دقیقا از روی غذاها رد شدند، مرد لگدی به گربه ای زد زنش هم لگدش را به سمت گربه ای برد و دورش کرد درحالیکه خیلی راحت و بدون هیچ مزاحمتی می توانستند چند قدم آنطرف تر مسیرشان را بروند به نظرم این هیچ توجیهی ندارد جز ابنکه مردم ما واقعا اختلال روانی دارند!
اینروزها با تمام تلاشم دارم با زندگی هماهنگ می شوم! با این آفتاب نیمه جان پاییزی... با این ظهرهای خسته... با این غروب های سرد... با این خاطرات تلخ...
اینروزها زندگی را مانند یک چای سرد، سر می کشم و سردم می شود! اما همین چای سرد، سرگرمم می دارد تا به سرما فکر نکنم...
اینروزها غریبه تر از همیشه ام و دورتر از آدمها، نه غصه هایم به غصه های آنها می ماند و نه خوشحالی ام به خوشحالی آنها...
اینروزها تنها تصویر ذهنم چشمهای به اشک نشستهء گربهء مادری ست که در بی پناهی تمام، جان داد و از چهار نوزادش حالا تنها یکی یتیم، کنج اتاق من کز کرده است و هراز گاهی آه می کشد!
هیچکس باور نمی کند که گربه ها هم، عمیق آه می کشند اما من صدای آه آنها را شنیده ام...
گاهی بیزار می شوم از اولین گناه، که اینهمه مخلوق را به عذاب تبعید در زمین انداخت...
اینروزها فکر نمی کنم، به هیچ چیز! و می گذارم زندگی مسیرش را برود به هر سو که می خواهد...
لایه های پنهان شخصیتِ آدمها گاهی واقعا وحشتناک است! اینکه یک رابطهء عادی و معمولی با آدمی دارید و بعد به تدریج با گذشت زمان متوجه ویژگیهایی در او می شوید که اصلا تصورش را نداشته اید! همهء ما کم و بیش این تجربه را با قدری شدت و ضعف داشته ایم، که نسبت به آدمی حسی توام با احترام و بزرگی داشته باشیم، آنقدر که در روابطمان با او مراقب استفاده از نوع کلمات در حفظ شأن و احترامش باشیم، فعلها و ضمیرهای جمع به کار ببریم، یکجورایی برای او مقام استادی قائل شویم و خودمان را نسبت به او در حد یک جوان بی تجربه ببینیم و...
و بعد از گذشت مدت زمانی نه چندان طولانی، به تدریج رفتارها، برخوردها یا روابطی از آن فرد سر بزند که مرحله به مرحله باعث حیرت شود! مثلا اینکه علنی و راحت دروغی بزرگ می گوید یا در فلان قرداد مالی به هرجور زرنگی متوسل شود تا پول بیشتری به جیب بزند، یا به طرزی ماهرانه چنان از گوشهء کاری و قراردادی می زند که هیچکس متوجه کم فروشی اش نشود، یا در عین اینکه خودش را آدم متشخصی جا میزند همه جا می پیچد که به شکل نفرت انگیز و مهوعی به همسرش خیانت کرده است یا...
خیلی از اوقات بسیاری از آدمهایی که در حالت عادی ما آنها را افرادی متشخص و بزرگوار می بینم و راجعشان حسی توام با احترام و تواضع و فروتنی داریم، در آنچنان درجه ای از پستی هستند که اصلا تصورش را هم نداریم!
در این لحظات شعار "مرگ بر دیکتاتور" در منطقهء ما طنین انداز است. هیچ صدایی جز این به گوش نمی رسد.
پی نوشت:
این آتش زدن پرچم هم حکایتی ست برای خودش، در تاریخ هنر می خواندیم، در نقاشی های باستانی کشف شده بر دیوارهء غارها، معمولا نوک تیز یک پیکان یا سرنیزه در بدن حیوانات نقاشی شده، ترسیم شده است، تحلیلگران معتقدند انسان غارنشین با ترسیم این نقاشی ها معتقد بوده است، ارواح جادویی را به خدمت می گیرد و در واقعیت نیز می تواند حیوانات را شکار کند، حالا این پرچم آتش زدن هم شباهتهایی جدی دارد با سرنیزه ها در دیواره نگاری های انسان غارنشین!
هیچ وقت در تمام زندگیم به خودم اجازه نداده ام در کاری که هیچ ارتباطی به من ندارد سَرک بکشم و هی پرس و جو کنم و بخواهم ته و توی قضیه را دربیاورم و هی از این و آن سوال کنم و کنجکاوی ام را ارضاء کنم، حتی در زندگی شخصی ام با نزدیکترین عزیزانم تا زمانی که خود آنها راجع به موضوعی صحبت نکنند، امکان ندارد من حرفی بزنم و اظهار نظری کنم، حالا بر این اساس و اینکه انسان همیشه دچار خودشیفتگی ست، از تمام آدمهایی که، دائم در کار دیگران سرک می کشند، بیزارم و از این ابراز انزجار، هیچ پَروایی ندارم، به همین دلیل کار کردن در فضای خارج از خانه برایم غیرممکن است! چون با همان اولین باری که فردی پایش را از گلیمش بیرون بگذارد، چنان سر جایش می نشانمش که فاتحهء رابطهء دوستانه میان من و او برای همیشه خوانده شود!
برای اینکه تمام شخصیت یک آدم، پیش چشمهایم یکباره فرو بریزد، همین قدر کافیست که او یک بار و فقط یک بار، در کاری که ربطی به او ندارد دخالت کند!
پی نوشت:
می دونم که این پست خیلی حدیث نفس بود اما ناراحتی ای بود که در دلم مانده بود و نمی توانستم بیش از این تحملش کنم...
خدا را شکر به لطف یکی از مخاطبان صمیمی و عزیز اینجا، به نام مینو بانو، دختر عزیز ما صاحب سرپرستی مهربان و مکانی برای زندگی امن شد.
این پست تشکریست بزرگ از خدای عزیز و مهربان و شکست ناپذیرم، که به دعایم زود پاسخ داد، شب عید ولادت امام رضا علیه السلام با خودم فکر کردم، از امامی که ضامن آهو بوده است، می توانم بخواهم پناهی برای یک مخلوق بی پناه فراهم شود و خدا را شکر این دعا در کمتر از ۲۴ ساعت اجابت شد.
شاید به من بخندید و بی دردم بخوانید و ارجاعم دهید به کودکان گرسنهء افریقایی که از شدت سوء هاضمه پوست شکمهایشان چروک خورده و ورم کرده اند و به دلیل کاهش سطح قند خون می میرند و من می گویم غصهء تک تک این کودکان هم غم من است و یادشان در دعاهایم، اما تغییری در قومی ایجاد نمی شود مگر آنکه افرادی از خود آن قوم برخیزند، برای رفع ستم و استثمار، آفریقا معدن بزرگ ترین ذخایر سنگهای قیمتی دنیا، اعم از الماس، طلا، زمرد، یاقوت و دیگر سنگهای قیمتی ست، که توسط اروپایی ها و آمریکایی ها و به ویژه فرانسه مورد بهره برداری قرار می گیرد...
گذشته از این دردها منهم یک آدم معمولی هستم، درست مانند شما و نه یک تافتهء جدا بافتهء! پس منهم درست مانند شما، دردهای شخصی خودم را دارم، اما در حد همین بضاعت محدودم، خدا را سپاس می گویم که توانستم یک مخلوق بی پناهش را در پناه گیرم و به سرپرستی امن بسپارم.
یک تشکر بزرگ هم از مینو بانوی عزیز که به لطف و مهربانی مرا در پناه یافتن زیتون، یاری رساندند.
یکی از دوستان کامنت گذار از عالمی به نام مرحوم شفتی نام بردند این نام را در گوگل سرچ کردم و به این توضیحات رسیدم:
در ایام تحصیل در نجف اشرف، آیت الله سید محمد باقر شفتی پس از تحمل گرسنگی طولانی، مقداری پول از رفیقش قرض کرد و با این پول، فقط توانست یک جگر بند گوسفند تهیه کند. در راه برگشت به منزل، متوجه سگی شد که همراه بچه هایش در گوشه ای از خرابه افتاده و زوزه می کشند. سید به این حیوان ترحّم کرده و همه جگربند را جلویش گذاشت و سگ با ولع تمام آن را خورد و بعد سر به آسمان بلند کرد، گویا که برای سیّد دعا می کند.
مدتی نگذشت که از زادگاه سید، یعنی شَفت کسی آمد و گفت: فلان حاجی مرده و ثلث مال خود را برای شما باقی گذاشته است. سیّد خودش می فرمود که: «حساب کردم و دیدم همان روز که غذای خود را جلو سگ گرسنه گذاشتم، این وصیت در مورد من شده است». این کار نیک سید، توفیقاتی هم در تحصیل و دانش اندوزی ایشان به دنبال داشت.
برای تغییر حال و هوای این وبلاگ هم که شده، دعوتتان می کنم به خواندن شعر طنزی از آقای سعید بیابانکی:
شكر ايزد فنآوري داريم
صنعت ذرهپروري داريم
از كرامات تيم مليمان
افتخارات كشوري داريم
با نود حال ميكنيم فقط،
بس كه ايراد داوري داريم
وزنهبرداري است ورزش ما
چون فقط نان بربري داريم
ميتوانيم صادرات كنيم
بس كه جوكهاي آذري داريم
گشت ارشاد اگر افاقه نكرد
صد و ده و كلانتري داريم
خواهران از چه زود ميرنجيد
ما كه قصد برادري داريم
ما براي اثبات اصل حجاب
خط توليد روسري داريم
اين طرف روزنامههاي زياد
آن طرف دادگستري داريم!
جاي شعر درست و درمان هم
تا بخواهي دري وري داريم
حرفهامان طلاست سيسال است
قصد احداث زرگري داريم
ما در ايام سال هفده بار
آزمون سراسري داريم
اجنبي هيچكاك اگر دارد
ما جواد شمقدري داريم
تا بدانند با بهانه طنز
از همه قصد دلبري داريم
هم كمال تشكر از دولت
هم وزير ترابري داريم